خبر ۲
با توجه به مشکلات ایجاد شده در وردپرس و اینجا، ما کلا اسباب کشی کردیم رفتیم رو بلاگاسپات! دوستان اگه دوست دارن منو دنبال کنن خوشحال میشم اونجا ببینمتون!
پ.ن : این آخرین پستی که من اینجا میزارم!
پ.ن ۲: اینجا یه مطلب الان عقبتر!
شاید هرکس برای نوشتن یه دفتر بیشتر لازم نداشته باشه!
با توجه به مشکلات ایجاد شده در وردپرس و اینجا، ما کلا اسباب کشی کردیم رفتیم رو بلاگاسپات! دوستان اگه دوست دارن منو دنبال کنن خوشحال میشم اونجا ببینمتون!
پ.ن : این آخرین پستی که من اینجا میزارم!
پ.ن ۲: اینجا یه مطلب الان عقبتر!

با تلنگر روناک، که میگه اه باز خودتونو چوس کردید از فکر میام بیرون، یه نگاه به کیا که بغل دستمه میکنم، همچنان تو جاده ایم ساعت حدودهای هفت و نیمه و امروز ۲۸ آذر! داشتم به روندی که تو ۲ سال گذشته گذرندمو گذروندیم فکر میکردم، خیلی چیزا، امیدهای که تبدیل به یاس شدن، رابطهٔ که تموم شد و امروز قیمت سوخت که آزاد شد!!!!
به قول کیا تا ما گواهینامه گرفتیم ماشین گرون شد، ماشین که خریدیم بنزین اینجوری شد!
رسیدیم دانشگاه، بحث داغ تقریبا همه بنزین ۷۰۰ تومنیه (شاید بهتر باشه بگم سوخته گرون شده) که اکثر بچها تو پاچشون رفته! همه شاکین حتی منصور ۳ آتیشه! اما بزرگترین فرقش با بقیه اینه که میگه ای کاش دیشب میرفتم بنزین میزدم که یه باک جلو میفتادم، بهش میگیم تو واقعاً مشکلت اون یه باک بنزین؟؟؟ و در همون حال به یاد همون داستان میفتم که واقعاً با کامل احترام به هممون واقعاً داستان ما هستش! همون داستانی که توش پادشاهی برای اینکه مردم وارد شهرش بشن اول شروع میکنه سکه گرفتن، بعد وقتی میبین مردم صداشون در نمیاد، ۲ برابر بعد ۳ برابر و در نهیات چندین برابر میکنه وقتی میبین که بازم صداشون در نمیاد میگه هر کسی که میخواد وارد شه باید یه دور ب… (شما بخونید بهش تجاوز شه)! بعد که صفهای ورودیه شهر شلوغ میشه مردم صداشون در میاد که ما هم باید پول بدیم هم … بعد این همه هم تو صف وایسیم؟ چند نفر به نمایندگی از طرف مردم میرن پیش پادشاه که بابا افرادتو زیاد کن که ما تو صف وای نستیم!
خلاصه سرتونو درد نمیارم، چند وقتی بود که با دوستان دور هم جم میشدیمو بعد از دانشگاه میرفتیم بام، تقریبا با این محصولات اشغال ایران فورغون ۲۰ لیتر میسزوندیم! یعنی با این حساب این تفریح ما هم رفت تو صندوقچهٔ خاطرات! و دیشب احتمالا به عنوانه یکی از معدود دفعاتی که در آینده میریم بام، رفتیم همنجا و همون کارای همیشگیو کردیم! دلم سوخت، چقدر غریب افتاده بود!
یاد چند وقت پیش افتادم که وقتی بعد از اندی برا یه مهمونی دعوت شده بودم، عموم گفت شما جوونا عشقو حال میکنید، اون موقع بهش گفتم تورو خدا ۴ تا تفریح بگو که من جوان بتونم انجامش بدم! حالا میگم توروخدا ۴ تا نمیخوام ۲ تا تفریح بگو که من بیستو اندی ساله بتونه انجام بدم!
پ.ن : میخوام یه میله بزنم بالا خونمون بعضی وقتا برم بالش بشینم بلکن یادی از بام خدا بیامرز کرده باشم.
پ.ن ۲: بنزین آزادیت مبارک!
میگه مازیار فلاحی بذار، گوشیمو دستم میگیرم کمی بالا پاین و صدای غم آلود حالا فضا رو داره پر میکنه!
قلب من میگه که هستی، اما چشمام میگه نیستی …
دلم میخواد داد بکشم، خودمو خالی کنم،ای کاشکی میشد اما…
به ارتفاع زیر پام نگاه میکنم، عجب! با چه هوسی منو به سمت خودش میخونه! نمیخوام با یه حماقته دیگه کار دست خودم بدم!
صدای کیا از پشت سر داره میاد که با همون سردیه همیشگیش میگه …
تو راه داریم میریم پایین، هی شیطونی میکنه! من و کیا هم داریم با هم راه میریم! چه تلفیق جالبیه! و انگار من حد وسعت این قضیم!
خدایا شکرت، اگه من این دوستارو نداشتم تا الان احتمالا دق کرده بودم! سعی میکنم با شیطونیاش را بیامو فضارو گرم تر کنم! وسطای راه تو یه کافه کنار آتیش نشستیم، حرف حرف حرف
حرف از درو دیوار گرفته تا درو داف، زمان خیلی تند میگذار مثل یه چشم به هم زدن!
تو پارکینگ بام به وضعیت چند ساعت قبلم فکر میکنم، از حالت خودم خندم میگیره! اون شبم روز شد! مس همهٔ شبای دیگه! امیدوارم هرچه زودتر شب منم به سحر خودش برسه!
پ.ن: با تشکر ویژه از روناک و گروه م.ا.ک که خیلی وقتا کنارم بودن! بابت همه چی ممنون!
پ.ن ۲: دلم بام میخواد، با یه هوای ابی!
همزمان با اینجا من رو وردپرس هم همین مطالبو گذشتم! دوستانی که دوست دارن میتونن در وردپرس با آدرسی که تو پیوندها هستش منو دنبال کنند!
من در وردپرس
دل گرفته را دوای دردی نیست
شاید قدم زدن جایی بسیار تاریک
شاید به فریاد در جیب گوش دادن
شاید ملاقات با غریبهٔ بسیار اشنا
و یا شاید تیک تاکی دیر گذر، مرهم شود
دلم جادههای دیروز را میخواهد یا جادهٔ نو، نمیدانم!
ولی میدانم دلم رفتن میخواهد!
رفتنو رفتنو رفتن تا نرسیدن!